<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>یازده دقیقه</title>
	<atom:link href="http://windowsun.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://windowsun.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 02 Dec 2011 14:57:58 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='windowsun.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://1.gravatar.com/blavatar/fbf20ee7066c70b6b80b10304294a657?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>یازده دقیقه</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://windowsun.wordpress.com/osd.xml" title="یازده دقیقه" />
	<atom:link rel='hub' href='http://windowsun.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>دقیقه 185</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/12/02/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-185/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/12/02/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-185/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Dec 2011 12:46:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته هایی که گم شده بود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/?p=1826</guid>
		<description><![CDATA[دیشب خوابم نمی برد. تا دیروقت بیدار بودم. با اینکه زود رفته بودم تو تخت. چشم دوخته بودم به نور لرزونِ شمع، رو دیوار. بعد دیدم این نور لنتی به جای اینکه انرژی منفیا رو ازم دور کنه بیشتر داره اعصابمو خورد میکنه. رفتم خاموشش کردم. ساعت دو و سه بود فک کنم. دیگه خوابم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1826&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">دیشب خوابم نمی برد. تا دیروقت بیدار بودم. با اینکه زود رفته بودم تو تخت. چشم دوخته بودم به نور لرزونِ شمع، رو دیوار. بعد دیدم این نور لنتی به جای اینکه انرژی منفیا رو ازم دور کنه بیشتر داره اعصابمو خورد میکنه. رفتم خاموشش کردم. ساعت دو و سه بود فک کنم. دیگه خوابم برد. تا ساعتای 7 که هراسون بیدار شدم. فکر کردم باید برم بیمارستان. یادم رفته بود مرخصی ام. از پایین صدا ماشین لباسشویی میومد. همه بیدار بودن. داشتن صبونه می خوردن. یه برف ریزی ام میومد. لباس پوشیدم رفتم تو خیابون. زیر برفا قدم زدم. همینجوری بی هدف و سرگردون. آخر من خدای سرگردانی ام. می دانید؟</p>
<p style="text-align:justify;">ساعتای ده میشد که خیس برگشتم خونه. هیشکی نبود. ازون سروصدای صب هیچ خبری نبود. فقط یاسی نشسته بود وسط هال رو زمین داشت با لگوهاش بازی می کرد. یه قابلمه سوپ هم رو گاز داشت قل قل می کرد. از آرامش خونه و یک قابلمه ی سوپ رو گاز احساس کردم ما یک خانواده ی فقیر ژاپنی هستیم. و ناهار سوپ شلغم داریم. و نفری یکی دو تکه از اون نان های گرد و قلمبه ی کوچیک. احساس دلچسبی بود. گفتم هی یاسی تو چرا خونه ای؟ گفت آخه امرو پنشمبه س. گفتم مگه پنشمبه ها مدرسه نمیری؟ گفت: واااه! مدرسه ها پنشمبه ها تطیلن. نمدونستی؟ جدن نمیدونستم بچه های این دور و زمونه پنشمبه ها آفن. بعد میگن آخرالزمون نیومده. یاسی سرفه می کرد. تبم داشت. چن شب قبل که رفته بودیم با مامان خرید، یاسی خودشو عن کرده بود گفته بود حوصله نداره و ترجیح میده تو ماشین بمونه. کار من و مامان طول کشیده بود. هوا هم سرد بود. طبعن سرما خورده بود بچه توی ماشین. به ش یک قرص اَدالت کلد دادم. یه پتو پهن کردم رو زمین کنار بخاری. با دو تا متکا. گفتم لگوهاشو جمع کنه بیاد بگیره کنار من بخوابه. دو تایی مون خوابیدیم. یه لحاف سنگین هم انداختم رومون. از صدای مامان و بابا بیدار شدم. بابا داشت بلند بلند راجع به مشکلات کاری ش حرف میزد. و اینکه امروز رفته شهرداری و اونا فیلان کردن و مامان که مرتب نچ نچ می کرد. نگاهِ ساعت کردم. نزدیک دو بود. یاسی هنوز خواب بود. چه خواب خوبی بود. کاش بیدار نمی شدم. کاش توی یه ظهر یه آذر ماه لعنتی کنار یه بخاری، و یه خواهر که مثل فرشته های تو سقف کلیساهاس با اون صورت سفید لاغرش، با اون موهای شلالِ بورش، هیچوقت بیدار نمی شدم&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1826/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1826/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1826/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1826/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1826/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1826/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1826/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1826/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1826/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1826/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1826/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1826/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1826/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1826/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1826&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/12/02/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-185/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقیقه 184</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/30/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-184/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/30/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-184/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Nov 2011 10:54:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته هایی که گم شده بود]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/?p=1806</guid>
		<description><![CDATA[با مادرم دعوام شد. دعوای درست و حسابی. نه ازین جینگولک بازی ها که با یاسی(خواهرم) در می آورد. بعد از دعوا، مادرم برای خودش چای ریخت. رفت کنار بخاری روی زمین نشست و با شیرینی دانمارکی چایی ش را خورد. چایی ش که تمام شد گریه کرد. گفت من همه ی امیدش هستم و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1806&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">با مادرم دعوام شد. دعوای درست و حسابی. نه ازین جینگولک بازی ها که با یاسی(خواهرم) در می آورد. بعد از دعوا، مادرم برای خودش چای ریخت. رفت کنار بخاری روی زمین نشست و با شیرینی دانمارکی چایی ش را خورد. چایی ش که تمام شد گریه کرد. گفت من همه ی امیدش هستم و توقع ندارد من هم اذیتش کنم. مثل مهرداد(برادرم). من طاقت ندارم ببینم مادرم دارد گریه می کند. حتی اگر عقیده داشته باشم رسمن دارد چرت می گوید و حق با من است. برای همین رفتم بغلش کردم و گفتم مادر کوچکم بهتر است دیگر گریه نکنی. من سر به راه شدم و از سر تقصیراتم بگذرید لدفن. و مادرم دیگر گریه نکرد. به جاش گفت بروم برای خودم چای بریزم، بیایم کنارش روی زمین بنشینم و با شیرینی دانمارکی چای بزنم. البته نگفت بزنم. مادرها اییجوری حرف نمی زنند. مادرها اووجوری حرف می زنند. هاهاها. بعد مادرم گفت وقتش رسیده کمی خودم را جمع و جور کنم. گفت ده روز مرخصی گرفته بودی و قول داده بودی توی این ده روز آدم بشوی. چرا نشدی هنوز. منظور مادرم را از آدم شدن نمیدانم طبعن. اما برای اینکه خیالش را راحت کنم سرم را خیلی فهیمانه و متفکرانه تکان می دادم، یعنی دارم به حرفهایت و به زندگی ام خیلی شدید فکر می کنم. درحالیکه داشتم به رقص پرنده ها توی فیلم RIO فکر می کردم.  کارشان خدایی خیلی درست بود. خدا عمرشان بدهد جدن.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">می خواستم به مادرم بگویم خودم را حسابی جمع و جور کردم. بیاه. ببین چقدر جمع و جور و شسته رُفته ام. حتی خودکشی هم کردم به سلامتی، و جای شما خالی عجب حالی بردیم و این صوبتا. اما نگفتم. به جاش فهیمانه تر و متفکرانه تر سرم را تکان دادم و به نقطه ای دور، مثلن افق های برتر خیره شدم و اینبار به بچه های مدرسه ی والت، کارتون مورد علاقه ی بچگی هایم، فکر کردم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">بعد مادرم که فکر کرده بود حسابی تأدیب شده ام، پیشنهاد کرد همین جا کنار بخاری، روی زمین، توی غروب یک آذرماه لعنتی، کنار هم بنشینیم و بافتنی های مان را ببافیم. من همچنان دارم همان شالگردن قرمز را می بافم و مادرم یک کلاه صورتی برای یاسی.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">هوا بشدت سوز دارد. شعله ی بخاری، آبی می سوزد. شالگردن قرمزم دارد تمام می شود. و من حالم کمی بهتر است، اینجا کنار بخاری، روی زمین، پیشِ ماردم&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1806/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1806/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1806/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1806/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1806/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1806/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1806/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1806/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1806&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/30/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-184/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقیقه 183</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/28/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-183/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/28/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-183/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Nov 2011 12:57:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
				<category><![CDATA[آسمان سورمه ای دم صبح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/?p=1802</guid>
		<description><![CDATA[من افسرده م. نه اینکه کم بخورم، کم بخوابم، کم حرف بزنم یا زیاد بخورم، زیاد بخوابم، زیاد حرف بزنم، یا در مجموع دیوانگی در بیاورم. که البته همه ی اینها به تناوب در من دیده می شود گاهن. مسخ شده ام. معنای مسخ شدگی اینست که دارید مبهوت زندگی می کنید. و اگر بخواهم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1802&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">من افسرده م. نه اینکه کم بخورم، کم بخوابم، کم حرف بزنم یا زیاد بخورم، زیاد بخوابم، زیاد حرف بزنم، یا در مجموع دیوانگی در بیاورم. که البته همه ی اینها به تناوب در من دیده می شود گاهن. مسخ شده ام. معنای مسخ شدگی اینست که دارید مبهوت زندگی می کنید. و اگر بخواهم ساده تر بگویم که بفهمید دارید گه می زنید به همه چیز. و بیشتر از همه چیز به خودتان. و نمی دانید چرا. اِنی وِی. می دانید ته این افسردگی ای که من دچارش هستم چیست؟ بی تارف خودکشی! بله. درست مثل هدایت. مثل بوکوفسکی و مثل براتیگان. نویسنده های مای فیوُریت من. اینها جراتش را داشتند که ته اش را در بیاورند. من اما جراتش را ندارم مع الاسف. نه به این دلیل که هنوز علاقه ای به زندگی داشته باشم. یا ترس از مردن. یا چی. بلکه من به واسطه ی شغل ام در بیمارستان زیاد دیده ام آدمهایی را که خودکشیِ ناموفق داشته اند. یکی مقادیر زیادی قرص خورده بود ، اما به جای مرگ دچار زندگی گیاهی شد. یکی شیشه نرمه خورده بود و رسمن به فاک رفته، اما نمرده بود. یکی سقوط آزاد را انتخاب کرده بود، که من از همه ی راههای خودکشی بیشتر می پسندم، چون لذت شناور بودن در فضا قطعن بعنوان آخرین لحظه ی زندگی توصیف ناپذیر است، و بعد دچار فلج اندام های تحتانی شده بود. یکی دیگر خفگی با گاز را انتخاب کرده بود، و به کما رفته بود. بدی اینها اینست که آدم دوست ندارند وبال گردن خانواده اش که رسمن تنها چیزی ست که برایش باقی مانده بشود. می فهمید؟ آدم دلش نمی خواهد عن و گه اش را مادرِ پاکش با ناخون های فرنچ شده اش تمیز کند. درحالیکه اشک می ریزد و کولی بازی در می آورد. آدم دلش نمی خواهد پدرش آه های سوزناک و فلان، که هیچوقت معنیش را نمی فهمید، بکشد. و خواهر و برادرهایش خجالت بکشند از داشتن یک توله سگ بدبخت کنج اتاق، که زمانی خواهرشان بوده و از بنتون  یک پالتوی بژ خریده بوده و حتی یکبار هم نپوشیده بدبخت.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">فیس بوکم را دی اکتیو کرده ام. و جی میل را فاک داده ام. یکی دو وبلاگ دیگرم را که عمیقن دوستشان داشتم دیلیت کرده ام. خط موبایلم را که شماره اش را بعضی هاتان داشتید واگذار کرده ام. یک جور خودکشی مجازی مثلن. که کرم خودکشی ام بخوابد شاید. صدبار دستم رفت روی گزینه حذف این وبلاگ. اما دیدم معمولن آدمهایی که خودکشی می کنند یک نوشته ای چیزی بعنوان آخرین حرف از خودشان می گذارند. این را گذاشتم به حساب آخرین حرفم. البته همینجوری رهایش نمی کنم. قطعن یک تغییراتی چیزی بوجود میآورم. اما بعد ازینکه ترتیب نکیر و منکر (اسمشان همین است؟) را دادم و کونشان گذاشتم. اگر حالی باقی ماند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">و من الله توفیق. سنه ی دوهزار و خورده ایِ میلادی. چندم آذر.  دوم محرم الحرام. ساعت 16 و16 دقیقه.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">ارادتمند شما: مهر</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1802/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1802/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1802/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1802/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1802/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1802/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1802/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1802/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1802/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1802/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1802/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1802/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1802/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1802/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1802&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/28/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-183/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقیقه 182</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/05/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-181/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/05/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-181/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Nov 2011 11:17:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/2011/11/05/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-181/</guid>
		<description><![CDATA[فکر می کنم زندگیم ته کشیده باشد. به آخر خط رسیده ام. چیزی نمانده، راهی نمانده که بخواهم ادامه بدهم. انگار از این کارمندهای سی سال سابقه ام که صبحها وسط شیفتم یواشکی جیم زده ام رفته ام توی خیابان های دور وبر اداره سیگاری کشیده ام و وقت کشی کرده ام و این تنها [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1785&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">فکر می کنم زندگیم ته کشیده باشد. به آخر خط رسیده ام. چیزی نمانده، راهی نمانده که بخواهم ادامه بدهم. انگار از این کارمندهای سی سال سابقه ام که صبحها وسط شیفتم یواشکی جیم زده ام رفته ام توی خیابان های دور وبر اداره سیگاری کشیده ام و وقت کشی کرده ام و این تنها دلخوشیِ روزهای من است. چیزی به بازنشستگی ام نمانده. دارم به زیر دستهام، کارمندهای جوانی که روحیه ی خوبی هم دارند لنتی ها، زورگوی می کنم. به شان می گویم کجا بودید شماها موقع جنگ که مجروح می آورند ازین سر سالون تا اون ته. نیگا. دقیقن تا اون ته. و ما چقدر خوب بلد بودیم این همه مریض را جمع و جور کنیم. کجا بودید شماها؟ توی شیکم ننه تان؟ طفلکی ها سرشان را می اندازند و خندیدن یادشان می رود. بعد یک پرونده ای چیزی را می زنم زیر بغلم می روم و به همین بهانه یواشکی می زنم توی خیابان و سیگارم را عمیق پک می زنم و توی دلم می خندم به این جوان های احمق که کله شان بوی قرمه سبزی می دهد و همه شان هوای رفتن دارند. بروند چه گهی بخورند عوضی ها توی بلاد کفر؟ هاع؟ یکیش همین ممدعرفان خودمان. -ممدعرفان انگار اسم پسرِ بیست و سه ساله ام باشد- لیسانس دارد از دانشگا امیرکبیر. اما بیکار دارد دمبال راهی برای معافیت از سربازی می گردد. هرچه سرهنگ و تیمسارِ آشنا هم که از قدیم ندیما سراغ دارم خانه نشین شده اند و هیچ گهی نمی توانند بخورند. حتی برای بچه های خودشان. و این باعث می شود ممدعرفانِ بابایی مدام سرکوفت بزند عوضی، که هیچکاری برایش نکرده ام. درحایکه خدا خودش به سر شاهد است جوانیم توی همین اداره ی لنتی به پای او و خرج تراشی های بیخودِ مادرش خاکستر شد.<br />
می دانید بدبختی ام تازه چند ماه دیگر شروع می شود. بازنشسته که شدم چه گهی باید بخورم، نمی دانم. صبحها بروم توی پارک با پیرمردهای چاق و کچلِ داغانِ آنقدر کس بگوییم تا پروستات بگیرم، بعد هم کانسر تِستیس. و به امیّد خدا بمیرم. آی که چقدر برای آنروز دارم لحظه شماری می کنم. از شر غرغرهای مُژی- اسم زنم است مثلن- راحت می شوم. و از شر سرکوفت های ممدعرفان پسرم.<br />
بله من یک دختر بیست و پن ساله که باید در اوج جوانی، جوانی بکند نیستم، که باید آهنگ های دامبول دیمبول گوش کند و دنیا به چرخ مرادش بچرخد. که وقتی از ننه اش قهر می کند بیاید اینجا توی وبلاگش از غم و غصه ی لانگ دیستنس رلیشنشیپ ای که گهش درآمده تقریبن، بنویسد و آه های عاشقانه بکشد و ازین اداها که تا همین چند صباح قبل استادش بود. نه من حالا من یک پیرمرد کچلِ چاق ام که در پیکان قراضه ی گوجه ای اش- شبها که از غرغرهای زنش فرار می کند و می زند توی خیابان که مسافر کشی کند- کاست های قدیمیِ درب و داغان خانوم مهستی می گذارد توی ضبط و زیر لب زمزمه می کند: هیشکی از رفتن من غصه نخورد&#8230; هیشکی با موندن من فولان نشد&#8230; و سعی می کنم برای مسافرهای دخترخانوم جوانی که به پستم می خورند سکسی بنظر بیایم</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1785/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1785/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1785/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1785/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1785/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1785/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1785/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1785/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1785/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1785/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1785/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1785/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1785/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1785/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1785&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/05/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-181/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقیقه 181</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/05/5-november-2011-0058/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/05/5-november-2011-0058/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Nov 2011 21:28:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/2011/11/05/5-november-2011-0058/</guid>
		<description><![CDATA[سرم پر از کلمات است. زل می زنم به شمعی که مادرم توی اتاقم روشن کرده تا انرژی های منفی ازم دور شوند. گاهی جو می گیردش و ازین اداها در می آورد. مادرم را می گویم طبعن. خسته شدم از اینهمه دروغی که بلد بوده ام به خودم بگویم. این را یک شبی که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1784&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">سرم پر از کلمات است. زل می زنم به شمعی که مادرم توی اتاقم روشن کرده تا انرژی های منفی ازم دور شوند. گاهی جو می گیردش و ازین اداها در می آورد. مادرم را می گویم طبعن.<br />
خسته شدم از اینهمه دروغی که بلد بوده ام به خودم بگویم. این را یک شبی که داشتم می مردم به خودم گفتم. آن موقع یک مرد سی ساله ی سیاهپوستِ آمریکایی بودم. الکلی هم بودم ضمن. از آن درب و داغان هاش حتا. فکر کردم وقتی دوباره زنده شدم کمتر به خودم دروغ بگویم. دوباره زنده شدم، شدم یک دختر دهه ی شصتیِ بوری ایرانی. ولی همچنان دارم به خودم دروغ می گویم. دروغ می گویم حالم خوب است. بلکه حالم خیلی هم گرفته است. خیلی. می دانید گودر را بستند؟ قطعن می دانید. حکایت کلاغ کون دریده بود و ما، که خدا خیرش بدهد او هم رید و رفت. همانشب، فکر کردم چقدر توی این چند سال زندگی سگی این و آن به ما کیر زدند. چند وقت بعد لری و آلن هم کیر زدند کونی ها. دارم زشت حرف می زنم؟ بگذارید راحت باشم. حالم خراب است. بفهمید. بله! ما هم بلدیم اینجوری صوبت کنیم. نه اینکه خودتان بلد نیستید. می دانید من هیچوقت از هیچ چیز راضی نبوده ام. مطلقن هیچ چیز. من جزء آدمهایی هستم که همیشه توّهم این را داشته ام که می توانسته ام عن بهتری باشم. اما نشده ام. این خاصیت ما آمهای عوضی است. می دانم شما آمهای درست و حسابی راضی اید به رضای خدا. اصلن خوش به حالتان که قرار نگرفتید در حلقه ی ما عوضی ها.<br />
اگر بدانید چقدر کار دارم. اما دو سه ساعتی می شود دستم را گرفته ام به خایه هایم بطور انتزاعی. زل زده ام به لپ تاپ، به موبایل، به شمعی که مادرم روشن کرده. به ظرفهای نشسته ی توی سینک. به شعله های توی بخاری. به دختر گهِ توی آینه با آن سوئیتر آبی فیروزه ایِ تخمیِ تنش که یکشب با مهرداد و &#8220;او&#8221; رفتیم از ونک خریدیم و خندیدیم و گفتیم:&#8221; اینا همش خاطره میشه&#8221; و امان ازین خاطره ها که روح آدم را می گاید. می گاید می فهمید؟ ایکاش هیچوقت نفهمید&#8230; یعنی هیچوقت به گا نروید&#8230;<br />
تا حالا شده مثل سگ احساس تنهایی کنید؟ من مثل سگ احساس تنهایی می کنم. نه اینکه کسی نباشد دوروبرم. شلوغ است اینجا. آقا بخدا شلوغ است. اما من باز هم یک مرضی دارم که احساس تنهایی می کنم. اصلن سرطانِ تنهایی دارم. خدا دچارتان نکند.<br />
اس ام اس اشتباهی می فرستم. گه می زنم به رابطه. حواسم پرت است. اگر بدانم حواسم کجاست. سویچ را می چرخانم توی ماشینِ روشن. بعد با مشت می کوبم روی رل می گویم: احح خرابی چرا هانس توماس؟(ماشینم است) خرابی چرا پدسّگ. به مادرم قول می دهم یاسی را از مدرسه بردارم، فراموش می کنم. یاسی یکساعت عین بچه گربه توی سرماها جلوی مدرسه می لرزد و اشک می ریزد. بعد زنگ می زنند به موبایل مادرم: بیاید تخمسّگتان را بردارید از جلوی مدرسه، کولی بازی در آورده کوچه را گذاشته روی سرش. مادرم به من زنگ می زند و&#8230; ادامه اش را نمی توانم بنویسم مع الاسف. بدآموزی دارد طبعن. همه ی اینها تبعات سرطان است.<br />
خودم را می زنم کوچه ی علی چپ. لبخند تخمی می زنم. حرفهای کول می زنم. به مادرم می گویم مامان کوچولوی نازم کاری باری؟ مادرم خوشحال می شود اینجوری. می دانید تحمل ندارم ببینم مادرم غصه ی خل بازی های مرا بخورد. دلم برایش می سوزد. عاشقشم. می فهمید؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1784/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1784/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1784/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1784/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1784/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1784/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1784/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1784/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1784/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1784/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1784/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1784/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1784/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1784/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1784&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/05/5-november-2011-0058/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقیقه 180</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/03/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-179-2/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/03/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-179-2/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Nov 2011 23:24:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/?p=1780</guid>
		<description><![CDATA[باطریِ لپ تاپم داغان شده. آخرای عمرش است. مرتب پیغام می دهد: یو شوود چنج یور بَطِری امیدیلی. اما من این قبیل پیغام ها را به تخم هایم دایورت می کنم. بیکاز باطری های همهی چیز میزهای من رو به اتمام است. باطری خودم حتا. می دانید این هم از نشانه های پیر شدن است. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1780&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">باطریِ لپ تاپم داغان شده. آخرای عمرش است. مرتب پیغام می دهد: یو شوود چنج یور بَطِری امیدیلی. اما من این قبیل پیغام ها را به تخم هایم دایورت می کنم. بیکاز باطری های همهی چیز میزهای من رو به اتمام است. باطری خودم حتا. می دانید این هم از نشانه های پیر شدن است. به رئیسم گفتم از امروز تا آخر سال پنجشمبه ها مرخصی می خواهم. می خواهم از الان تا آخر سال هر پنجشمبه از صبح تا غروب روی کاناپه ی کنار بخاری بنشینم، پرده را کنار بزنم، لای پنجره را باز بگذارم و شالگردن ببافم برای خودم. رئیسم گفت این برایشان مقدور نیست که مرخصی بدهند. گفتم چرا؟ هاع؟ چرا؟ گفت چون حالا نوبت شما جوان ها است که بیمارستان را بچرخانید. دلم می خواست می گفتم من دیگر جوان نیستم. مدتی ست پیر شده ام. نگفتم اما. فقط نگاهش کردم. گفت همسن من که بوده سی و شش ساعت کار می کرده. تازه بعد از سی و شش ساعت که می رفته خانه، خانمش را می برده اینورآنور. چون خانمش طبعن آن موقع زن جوانی بوده و یک زن جوان احتیاج دارد یک مردی دستش را بگیرد و ببردش اینورآنور. دلم می خواست بگویم جاکش زن جوان خودت احتیاج به فلان دارد اما آنها که خدا زده توی سرشان و تو شده ای رئیس شان، چون تخمت وصل است به آن بالاها، باید حالا حالاها کار کنند.<br />
نگفتم. لبخند زدم. مث احمق ها زل زدم به دیوار روبرویم و لبخند زدم. بعد دستم را دراز کردم و یک برگه ی مرخصی برداشتم از روی میز، پر کردم و دادم دستش. برگه را که نگاه کرد خندید. گفت انگار پیر شده ای. توی دلم گفتم بیاه این هم فهمید. بله، به جای اسم و فامیل خودم اسم و فامیل مریضم را نوشته بودم. غلامحسین فلانی. یا یک همچین چیزی. خنده ام نگرفت من اما. اسم و فامیل غلامحسین خان را خط زدم و بجاش اسم خودم را نوشتم و رفتم پی کارم.<br />
در واقع رفتم و به غلامحسین درونم فکر کردم. پیرمرد خسته ی درب و داغانی که همیشه چشمهایش خیس است. الان آرتروزی چیزی گرفته، شاید هم سرطان دارد. نمی داند. به این چیزها فکر نمی کند اصلن. به اجاره خانه¬ی عقب افتاده اش فکر می کند مثلن. یا به پسر معتادش که شهریه ی دانشگا آزادش را نداشته بدهد و پسره از غصه کریستال می زند. که جبر روزگار وادارش کرده توی زمستان آجر بالا بیندازد برای برج های آنچنانی. که لبهاش همیشه ترک داشته باشد.<br />
فردا پنجشمبه است. می خواهم ناهار ماکارونی بپزم. دیروز سوپ بار گذاشته بودم. نمیدانم چرا هیچکس لب نزده. قابلمه اش جابجا توی یخچال است. من همیشه آشپزی م خوب بوده. تازگیها خوب نیست. یعنی افتضاح است در واقع. مرتب حواسم پرت است. دور برم پر است از چیزهای تکراری، آدم های تکراری، حرفهای تکراری، روزهای تکراری. فرار می کنم ازشان. می روم توی خودم. هر روز بیشتر از دیروز. حرف نمی زنم. قبلترها کمتر حرف می زدم. الان اصلن حرف نمی زنم. هدفون می کنم توی گوشم و آهنگ گوش می کنم. آهنگ های تکراری حالم را به هم می زند. به جاش آموزش زبان گوش میکنم. لغت های تکراری حالم را به هم می زند. به جاش کتاب صوتی گوش می کنم. صدای گوینده روی اعصابم است. هدفون را پرت می کنم توی کیفم. به صدای درونم گوش می کنم. به حرفهای غلامحسین. چوپان بوده جوانترهایش. برای تک تک گوسفندای گله اش اسم گذاشته. اسم یکی شان خایه غول بوده. خایه غول را ازهمه بیشتر دوست داشته غلامحسین خان.<br />
دیروز یک نفر گفت چرا اِنقدر با نفرت به ما نگاه می کنی. می خواستم بگویم اصلن بهتان نگاه نمی کنم. به جاش فقط لبخند زدم. همیشه همین کار را میکنم. فقط لبخند می زنم. لبخند مضحکِ احمقانه ای که همیشه روی صورتم است. و وقتهایی که از تکراری بودنِ لبخندِ دچار تهوع شده ام و حذفش کرده ام، ملت توّهم برِشان داشته که دارم با نفرت نگاهشان می کنم. بعد که لبخند می زنی گورشان را گم می کنند. انگار حالشان بد نمی شود ازینهمه تکرار. ازینهمه قیافه های تکراری.<br />
مهرماه زده بودم به سیم آخر. می خواستم ته افسردگی را در بیاورم. زیاد کار کردن در محیطی که دلخواهتان نیست، که مجبورید مثل بقیه لباس بپوشید، مشکی بپوشید به جای قرمز، سبز، آبی، لیمویی. یک دستتان به موهای تان باشد که بکنیدش توی مقنعه که مردها خدای ناکرده به گناه نیفتند و دست دیگرتان به خایه های تان باشد که کشش ادامه دادن را بیابید، داغان تان می کند طبعن. خواستم ته ش را در بیاورم. در آوردم جای شما خالی. قول دادم اما به خودم، آبان دختر خوب تری باشم. پنجشمبه ها بنشینم روی کاناپه ی کنار بخاری، لای پنجره را باز کنم و شالگردن ببافم برای خودم. شالگردن قرمز.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1780/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1780/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1780/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1780/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1780/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1780/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1780/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1780/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1780/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1780/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1780/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1780/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1780/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1780/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1780&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/11/03/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-179-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقیقه 179</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/10/21/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-179/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/10/21/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-179/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 21 Oct 2011 19:25:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/2011/10/21/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-179/</guid>
		<description><![CDATA[[حذف شد]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1771&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>[حذف شد]</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1771/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1771/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1771/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1771/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1771/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1771/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1771/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1771/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1771&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/10/21/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-179/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقیقه 178</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/10/20/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-178/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/10/20/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-178/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 Oct 2011 21:10:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/2011/10/20/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-178/</guid>
		<description><![CDATA[یک پیرمردی درون من نشسته که مدام سیگار می کشد. پک های محکمی به سیگارش می زند و یک دستش را زده زیر چانه اش. _ دست دیگرش طبعن همان دستی ست که سیگار دارد._ به یک جای دوری نگاه می کند و فکر می کند. و آی فکر می کند. به زنش لابد، که [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1766&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">یک پیرمردی درون من نشسته که مدام سیگار می کشد. پک های محکمی به سیگارش می زند و یک دستش را زده زیر چانه اش. _ دست دیگرش طبعن همان دستی ست که سیگار دارد._ به یک جای دوری نگاه می کند و فکر می کند. و آی فکر می کند. به زنش لابد، که سالها پیش مرده است. چون پیرمرد پول عمل قلب بازش را نداشته است. عمل قلب باز عمل گرانی است. البته گرانتر از رینوپلاستی نیست یا به عشق جوانیش. مثلن همان لیلای رستاک اینها. پیرمرد درونم خسته است. خسته. می فمید؟<br />
لابد بیست سال قبل است که من ایستاده ام روی پشت بام کاهگلی یک خانه ی روستایی. تصویر پیرمردی توی قاب چشمهام هست که دارد از دشت و صحرا برمی گردد و سیگار می کشد. عمیق هم سیگار می کشد. آن پیرمرد کیست و آن پشت بام کاهگلی خانه ی روستایی کجاست؟ خودسانسوری مانع از آنست که برایتان کل ماجرا را تعریف کنم. ریا می شود. می دانید؟<br />
من آدمی هستم که معمولن ریده ام. به خیلی چیزها. به خودم حتی. به مادرم که الان سرش درد می کند و توی خانه مثل زن های توی سریال های ایرانی روسری سرش کرده و گوشه های روسری را محکم گره زده به پیشانیش. چون سردردش را بهتر می کند ظاهرن. و با همان سردرد دارد برای دختر کوچکش دیکته اینها می گوید. و گاهی هم نگاهی از سر ترحم یا چی به دختر بزرگش می کند که چمباتمه زده گوشه ی هال. تنهایی پر هیاهو میخواند. بعد لابد توی دلش فکر می کند یک نگاهی به خودت بینداز دخترجان. تنهایی داغان خودت را بخوان. زیرچشمی نگاهش می کنم. حرفی برای گفتن ندارم. مدتهاست خالی شده ام. چشمهایم دو تا حفره ی خالی هستند توی صورتم که هیچ چیز، مطلقن هیچ چیز خوشالشان نمی کند. دخترها باید گاهی با مادرشان حرف بزنند. سبزی پاک کنند و حرف بزنند. سیب زمینی های کوکو را رنده کنند و حرف بزنند. ابروهای مادرشان را مرتب کنند و حرف بزنند. موهای مادرشان را رنگ کنند و حرف بزنند. سفیده تخم مرغ ها را با همزن دستی بزنند تا کف کند و همچنان حرف بزنند. وقتی دخترها بشوند یک پیرمرده خسته ی داغان که یک گوشه ی هال نشسته و پک های محکمی به سیگارش می زند و به زنش که سالها پیش مرده فکر می کند، مادرها از شدت سردرد روسری سرشان می کنند توی خانه. مثل زن های توی سریال های ایرانی.<br />
آدم دوست ندارد به مادرش بریند طبعن، اما ریده است متعسفانه، و کاری هم از دست هیچکس ساخته نیست&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1766/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1766/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1766/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1766/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1766/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1766/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1766/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1766/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1766/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1766/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1766/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1766/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1766/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1766/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1766&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/10/20/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-178/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقيقه 177</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/10/05/%d8%af%d9%82%d9%8a%d9%82%d9%87-177/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/10/05/%d8%af%d9%82%d9%8a%d9%82%d9%87-177/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 Oct 2011 09:37:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/2011/10/05/%d8%af%d9%82%d9%8a%d9%82%d9%87-177/</guid>
		<description><![CDATA[با اینترنت دایال آپ می شود چیزی را دانلود کرد؟ یک اولترا کوچولوی کم حجمِ خوشگل را؟ می شود؟ فقط برای اینکه بتوانم توئیت کنم. بله. اینروزها زیاد توئیت می کنم. چون کار دیگری ندارم. در واقع کار دیگری از دستم بر نمی آید. یک آدم غمزده ی خسته ای هستم. یک آدم غمزده ی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1765&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با اینترنت دایال آپ می شود چیزی را دانلود کرد؟ یک اولترا کوچولوی کم حجمِ خوشگل را؟ می شود؟ فقط برای اینکه بتوانم توئیت کنم. بله. اینروزها زیاد توئیت می کنم. چون کار دیگری ندارم. در واقع کار دیگری از دستم بر نمی آید. یک آدم غمزده ی خسته ای هستم. یک آدم غمزده ی و خسته ی بیست و پن ساله. که همه ی آرمان هایش را از دست داده و هی توئیت می کند. و تقریبن تنها جایی است در زندگیش که خودسانسوری نمی کند. چون از خودسانسوری خسته است. می دانید آدم خسته از همه چیز خسته می شود. حتی از پیچیده بودن که زمانی جزء آرمان هایش بوده و کلی حال می کرده ملت می گفته اند: عــــه! دختره ی پیچیده.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد اولش می خواستم توئیترم را پروتکت کنم که راه خودسانسوری بسته گردد بر من، بعد دیدم اگر قرار است ازین عن بازی ها در بیاورم بهتر است بروم توی یکی از هزار تا دفترچه ی جلد رنگ رنگی قشنگم که هی توی مغازه ها به من چشمک زده اند و از من خواهش و تمنا که آقا بیا ما را بخر و این صوبتا بنویسم. من حوصله ی نوشتن ندارم. من یک پیرمرد هستم در واقع. یک پیرمرد الکلی درب و داغان. که البته نخورده مستم و این نخورده مستی خاصیت دخترهای بیست و پن ساله ی خسته است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">می بینید دارم رسمن چیزشعر می نویسم. حالا دیگر از من نپرسید کدام گوری هستم و چرا نمی نویسم. من همین دور و برهایم. همین حوالیِ داغانی.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اتفاق خاصی نیفتاده. کمی پیرتر شده ام. و کمی پولدارتر. چون زیاد کار میکنم و آدمی که زیاد کار کند پیر می شود و پولدار. این یک قانون است. خودتان می دانید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">البته گاهی وقتها هوس می کنم یک برگ خشکیده باشم کف آسفالت های خیابان های شهرم و برای خودم ول بگردم. اما چشم باز می کنم می بینم من یک دختر نجیب خانواده دار هستم که کشیکم که تمام می شود سرم را می اندازم پایین و بدو بدو میآیم خانه مان. دوش می گیرم و میخزم زیر پتویم در تاریکی اتاق.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1765/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1765/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1765/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1765/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1765/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1765/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1765/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1765/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1765&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/10/05/%d8%af%d9%82%d9%8a%d9%82%d9%87-177/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقیقه 176</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/08/13/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-176/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/08/13/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-176/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Aug 2011 17:53:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
				<category><![CDATA["مهر" از زبان خودم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/?p=1761</guid>
		<description><![CDATA[دوست کلاس دوم دبستانمو تو فیس بوک پیدا کردم. خیلی خوشگله. خیلی. اینو جدی میگم. همون موقع هام خیلی خوشگل بود. مامانش ناظم مدرسه مون بود. اون موقع ها می مردم از حسودی. که مامان اون ناظمه و مامان من ناظم نیست. اون موقع ها نم دونستم مامان مهندسی که کار نمیکنه چون شوعرش اجازه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1761&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">دوست کلاس دوم دبستانمو تو فیس بوک پیدا کردم. خیلی خوشگله. خیلی. اینو جدی میگم. همون موقع هام خیلی خوشگل بود. مامانش ناظم مدرسه مون بود. اون موقع ها می مردم از حسودی. که مامان اون ناظمه و مامان من ناظم نیست. اون موقع ها نم دونستم مامان مهندسی که کار نمیکنه چون شوعرش اجازه نداده بش، خیعلی باکلاس تر از مامان ناظمیه که شوعرش مشکلی با کار کردنش نداره. بعله بابای من همینقدر آدم کوته فکریه که به زنش اجازه نداده کار کنه. اما خب، اون موقع هام کی زن مهندسو قبول می کرد تو جامعه تخمی. ها؟ کی؟<br />
داشتم از دوستم می گفتم. عکسشو که دیدم یه آه عجیبی کشیدم. یه آه حسرتناک داغونی. موهاش خیعلی قشنگ بود. خیعلی. برا همین رفتم زدم موهامو ریدم اینجوری. که شبیه اون بشه. اما نشد. عوضش ریده شد. بعد از شدت حسادتم بش پیشنهاد رفاقت فیس بوکی حتی ندادم. گفتم خو چرا تا حالا اون دمبال من نگشته؟<br />
الان فکر میکنم صفحه ی فیس بوک من چی داره اصن که بخواد بیاد ببینه بدبخت. هیچی. رسمن هیچی. حتی خودم درستش نکردم. اصن نمیدونم چه جوری سبز شده اونجا. یه روز یه ایمیلی اومد که بیا حیفه تو فیس بوک عضو نباشی. منم رفتم مشخصاتمو درست کردم. پسوردشو تغییر دادم و ولش کردم. مثل یه سگ ولگرد تو بیابون. الان سگه بزرگ شده تقریبن. دوسشم دارم حتی. اما خب، سگه منو دوس نداره.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1761/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1761/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1761/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1761/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1761/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1761/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1761/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1761/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1761/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1761/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1761/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1761/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1761/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1761/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1761&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/08/13/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-176/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقیقه 175</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/08/04/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-175/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/08/04/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-175/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 03 Aug 2011 22:26:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/2011/08/04/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-175/</guid>
		<description><![CDATA[هندوانه بزرگ بود. خیلی بزرگ. از دستم افتاد. پاشید روی پارکت های قهوه ای هال. روی دیوار کانتر آشپزخانه. روی میز عسلی های زیتونی. روی صورتم حتی. نشستم روی زمین. کنار هندوانه ی هزار تکه. بعد اشکهام ریخت. چرا اشکهام ریخت؟ چون پر از اشک بودم. یک بهانه می خواستم. بهانه م شد همین هنوانه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1759&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">هندوانه بزرگ بود. خیلی بزرگ. از دستم افتاد. پاشید روی پارکت های قهوه ای هال. روی دیوار کانتر آشپزخانه. روی میز عسلی های زیتونی. روی صورتم حتی. نشستم روی زمین. کنار هندوانه ی هزار تکه. بعد اشکهام ریخت. چرا اشکهام ریخت؟ چون پر از اشک بودم. یک بهانه می خواستم. بهانه م شد همین هنوانه ی سرخ پاشیده شده روی در و دیوار.<br />
اینترنت مان یکهو قطع می شود. گلوم همچنان درد می کند. تمام غروب را هذیان می گویم توی گودر. مادرم خانه نیست. دردم درد تنهایی نیست حالا. مهرسا می گوید خودت خواسته ای اینجوری. چون دیوانه ای. مهرسا دخترعمویم است. که خودش هم دیوانه است. استرالیا بوده. با پدر و مادرش. حالا به خاطر ابراهیم پا شده آمده اینجا. تنها دارد توی یک آپارتمان فسقلی دو سه کوچه آنورتر زندگی می کند و مثل سگ سیگار می کشد. که چی؟ ها؟ ابراهیم را همانجا استرالیا که بوده اند دیده. دوست شده اند و حالا هم عاشق هم اند. مثل خر. ابراهیم دکترای حقوق فلان دارد. الان اینجا استاد دانشگاه است. ما خانوادگی هیچ گهی نشده ایم در مجموع، اما دوست پسرهامان دانشمند از آب در می آیند. این را مهرسا می گوید به من. این هم از بدبختی مان است. این را من می گویم به مهرسا.<br />
هنوانه که از دستم افتاد توی درگاه آشپزخانه ایستاده بودم. می خواستم بگذارمش روی کانتر که افتاد. بعد یادم آمد یک غروب غم انگیزی توی آن آپارتمان لعنتی توی آن شهر لعنتی، تکیه داده بودم به کانتر آشپزخانه و مثل سگ اشک ریخته بودم. روزی بود که قرار شده بود &#8220;او&#8221; برود نیویورک دکترای لعنتی ش را بگیرد. هنوز نرفته بود. نرفته بود و من مثل چی دلتنگش بودم.<br />
بار دلتنگی ش را نتوانسته بودم تحمل کنم روزهای بعدش. روزهای بعدِ رفتنش. دلتنگی ش سنگین بود. چون من سنگین دوستش داشتم. هیچکس این را نفهمید. داشتم حواسم را پرت می کردم. چنگ می زدم به هرچی که دم دستم بود. به هرکی که دم دستم بود. که حواسم پرت شود. هیچکس حالم را نفهمید. حتی خودش. حتی خودِ مهربانش.<br />
ادم به حکم آدم بودنش به یک جایی می رسد که نمی خواهد. نمی تواند. می فهمید؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1759/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1759/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1759/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1759/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1759/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1759/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1759/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1759/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1759&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/08/04/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-175/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقیقه 174</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/08/02/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-174/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/08/02/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-174/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Aug 2011 13:22:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/2011/08/02/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-174/</guid>
		<description><![CDATA[نیم ساعت دیگر باید بروم بیرون. با این حال خراب لعنتی توی این آفتاب داغ لعنتی باید بروم یک چیزی را پست کنم، بعد بروم ای دی اس ال مان را شارژ کنم. و بعد بروم درمونگاه. پیش دکتر حسینی خودمان. همان که مادرمان ما سه تا را از بچگی می برده پیشش و معتقد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1749&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نیم ساعت دیگر باید بروم بیرون. با این حال خراب لعنتی توی این آفتاب داغ لعنتی</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">باید بروم یک چیزی را پست کنم، بعد بروم ای دی اس ال مان را شارژ کنم. و بعد بروم درمونگاه. پیش دکتر حسینی خودمان. همان که مادرمان ما سه تا را از بچگی می برده پیشش و معتقد است دستش خوب است. و انصافن هم خوب است. نشان به آن نشان که صبح توی بیمارستان هزار تا دکتر بوده که می شده بروم سراغشان و دهانم را باز کنم و آآآع تا برایم چار تا آنتی بیوتیک بنویسند. اما نرفته ام.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بعد دیدم اینها نوشتن ندارند که، اما بیکارم، آدم بیکار که باشد نوشتنش می آید. می فهمید؟ نوشتن هر چرتی. به هر حال. سرعت دایال آپ فاجعه است. ریسیو ندارد لعنتی هیچی. شلوارکم را گم کرده بودم. از مادرم پرسیدم ندیدیش؟ مادرم گفت همانجا توی اتاقت است. توی اتاقم نیست. این را من گفتم. سپس مادرم گفت خوب نمی گردی بچه، خوب نمی گردی. بعد آمد توی اتاقم از زیر لباس های شسته شده ی تمیزِ تا نشده ی گذاشته نشده توی کمدِ ریخته شده کنار تخت پیدایش کرد.  و در پایان افزود آخرش من را دق میدی تو یکی، و رفتند بیرون. نشستم لبه ی تخت، شلوارک را گرفتم توی دستم، داشت بهم می خندید. گفتم خب حالا. شلوارکه گفت: آخر دق اش می دهی تو یکی. طبعن مادرم را می گفت. فکر کردم به اینکه آخر دق اش ندهم من یکی خب. برای همین تصمیم گرفتم خوشالش کنم و بروم پیش دکتر حسینی خودمان.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">قبلش باید دفترچه بیمه ام را پیدا کنم. من اینهمه شلخته نبودم. شلوارکه باز می خندد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1749/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1749/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1749/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1749/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1749/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1749/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1749/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1749/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1749/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1749/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1749/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1749/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1749/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1749/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1749&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/08/02/%d8%af%d9%82%db%8c%d9%82%d9%87-174/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقيقه 173</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/07/22/%d8%af%d9%82%d9%8a%d9%82%d9%87-173/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/07/22/%d8%af%d9%82%d9%8a%d9%82%d9%87-173/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 22 Jul 2011 04:53:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/2011/07/22/%d8%af%d9%82%d9%8a%d9%82%d9%87-173/</guid>
		<description><![CDATA[ديروز سي ام تير ماه بود&#8230; غروب ديدم كه مادرم غمگين است&#8230; دستش را زده زير چانه اش و به نقطه ي نامعلومي خيره شده&#8230; حاضر بودم تمام زندگيم را خراب كنم كه غمگين نباشد&#8230; امروز سي و يكم تيرماه است&#8230; صبح كه مي آمدم سركار، رفتم ايستادم بالاي سرش&#8230; خواب بود&#8230; نگاهش كردم&#8230; توي [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1748&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">ديروز سي ام تير ماه بود&#8230; غروب ديدم كه مادرم غمگين است&#8230; دستش را زده زير چانه اش و به نقطه ي نامعلومي خيره شده&#8230; حاضر بودم تمام زندگيم را خراب كنم كه غمگين نباشد&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">امروز سي و يكم تيرماه است&#8230; صبح كه مي آمدم سركار، رفتم ايستادم بالاي سرش&#8230; خواب بود&#8230; نگاهش كردم&#8230; توي خواب هم غمگين بود&#8230; دل توي دلم نيست حالا&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1748/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1748/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1748/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1748&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/07/22/%d8%af%d9%82%d9%8a%d9%82%d9%87-173/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقیقه 172</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/07/15/15-july-2011-1542/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/07/15/15-july-2011-1542/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 Jul 2011 11:12:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/2011/07/15/15-july-2011-1542/</guid>
		<description><![CDATA[مادرم و بقیه خانه نیستند. نمی دانم کجا رفته اند. صبح که آمدم خانه دیدم نیستند. برایم سوال ایجاد شد که بی خبری کجا رفته اند. اما اکنون برایم سوال نیست که کجا رفته اند. رفته اند یک جایی که این دو روز تعطیلات را خوش بگذرانند لابد. بی شک چون آنها مثل من افسرده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1745&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">مادرم و بقیه خانه نیستند. نمی دانم کجا رفته اند. صبح که آمدم خانه دیدم نیستند. برایم سوال ایجاد شد که بی خبری کجا رفته اند. اما اکنون برایم سوال نیست که کجا رفته اند. رفته اند یک جایی که این دو روز تعطیلات را خوش بگذرانند لابد. بی شک چون آنها مثل من افسرده ی روانی نیستند. مادرم به من می گوید افسرده ی روانی. من هم به مهرسا می گویم همین ها را. خانواده ی بافرهنگی هستیم در مجموع. مادرم معتقد است من زندگی م را به فنا داده ام و خودم را حبس می کنم توی اتاقم، کتاب های بیخود می خوانم یا می روم مثل سگ های ولگرد پیاده توی خیابان ها می گردم. یا مثل حمال ها روزی دوازده ساعت کار می کنم. که چه بشود؟ هاع؟ و بدون تردید من نمی دانم که چه بشود؟ مادرم هنوز ناخن هایش را مانیکور می کند و صبح ها کلاس یوگا می رود و عصرهای تابستان استخر. مادرم خوب مانده. من اما هیچکدام اینکارها را به عمر درازم نکرده ام. دروغ نباشد چندباری استخر رفته ام. اما یوگا و مانیکور، هرگز. ابروهام را هم خودم مرتب می کنم. حوصله زنیکه ی مشاطه را ندارم که به پوستم گیر بدهد که بیا فیلانش کنم برات تا جوانتر بشود. یا موهات را دو درجه روشن تر کنی ماه می شوی. اساسن حوصله ی ماه شدن ندارم. مادرم می گوید کی درست می شوی تو؟ از نظر مادرم کتاب خواندنِ زیاد و پیاده رویِ زیاد و کار کردنِ زیاد نشانه های روانی گی و افسردگی است.<br />
مادرم زن خوبی ست اما.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1745/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1745/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1745/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1745/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1745/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1745/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1745/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1745/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1745/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1745/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1745/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1745/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1745/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1745/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1745&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/07/15/15-july-2011-1542/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دقیقه 171</title>
		<link>http://windowsun.wordpress.com/2011/07/15/15-july-2011-0055/</link>
		<comments>http://windowsun.wordpress.com/2011/07/15/15-july-2011-0055/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 14 Jul 2011 20:25:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Mehr</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://windowsun.wordpress.com/2011/07/15/15-july-2011-0055/</guid>
		<description><![CDATA[یک آهنگ تک نواری ویولون از پرایزنر هست که از قدیمها روی لپ تاپم است و مربوط به دوره ای بوده که من فکر می کردم موجود خوشحالی هستم که می توانم در تنهایی هایم بنشینم و اینجوری ساز بزنم. اما موجود خوشحالی نشدم و در تنهایی هایم بندرت پیش آمده یک گوشه بنشینم و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1744&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">یک آهنگ تک نواری ویولون از پرایزنر هست که از قدیمها روی لپ تاپم است و مربوط به دوره ای بوده که من فکر می کردم موجود خوشحالی هستم که می توانم در تنهایی هایم بنشینم و اینجوری ساز بزنم. اما موجود خوشحالی نشدم و در تنهایی هایم بندرت پیش آمده یک گوشه بنشینم و ساز بزنم و در واقع در تنهایی هایم فقط گوش کرده ام به آهنگه و احمقانه زل زده ام به نقطه ای دور. و آنقدر به این آهنگ گوش کرده ام که حالا آهنگه نشسته روی تمام دیوارهای اتاقم، روی تمام وسایل، روی چراغها، پنجره، میز، تخت و حتی هوای اتاقم با همان ضرباهنگ در جریان است. و امشب آهنگه رقص گرفته توی اتاق مهرسا، دخترعمویم. با مهرسا قهر هستم و نمی دانم وقتی باهاش قهرم اینجا در خانه اش چه غلطی می کنم. البته یک دلیلش اینست الان حدودن ساعت یازده شب است و من با ماشین نیامده ام و در واقع بعد از یکی از آن پیاده روی های بعد از ظهرم از اینجا در آوردم. و حالا می ترسم توی این تاریکی پیاده بروم خانه ی خودمان. البته می شود زنگ بزنم به آژانس یا پدرم که بیاید دمبالم. اما اینکار را نمی کنم. گذاشته ام کمی آهنگ مورد علاقه ام توی هوای خانه ی این دختره بچرخد.<br />
سر راه کنسرو قارچ و لوبیا خریدم که با هم شام بخوریم. مهرسا قوطی را گذاشت توی ظرف آب بیست دقیقه بجوشد. بعد که سر میز نشستیم من دیدم لوبیا و قارچ ها مزه ی همیشگیش را ندارد. پرسیدم وااااه مزه ی آب میده که. توش آب ریختی!؟ گفت آره. ته قوطی رو آب گرفتم ریختم توش. پرسیدم خـُـ چرا این کارو کردی؟ گفت: عععع بخور بابا. نخوردم. توی دلم فکر کردم می رفتم خانه ی خودمان همان خورش کدومسمای مادرم را می خوردم بهتر بود بیایم اینجا پیش این موجود افسرده ی روانی که توی کنسرو لوبیا و قارچِ مای فیوُریتم آب می بندد.<br />
بی خیال این آهنگ می شوم. آهنگ بچه های مدرسه ی والت را که سلمان برایم فرستاده می گذارم، یاد گالونی میفتم. عشق آن سالهایم. بله! من عاشق شخصیت های کارتونی هم می شدم. به همین اندازه داغان بوده ام. من انریکو با آن خانواده ی درست و حسابی که پدرش همکار پدرم بود یکجورایی را ول کرده بودم و حتی ارنستو دیراسی که بابایش دکتر بود و موهایش بور بود. رفته بودم عاشق یک پسر گنده ی فقیر شده بودم. چون تیره بود و من آن موقع نمی دانستم بعدها پسرهای بور را می بینم و عاشقشان می شوم.<br />
مهرسا تمام لوبیاه و قارچ را خورده، یک آبم روش، و اصلن تخمش هم نیس که مهمانش اینچنین بدبخت و بیچاره دارد به عشق های کودکیش فکر می کند و گرسنگی می کشد. بعد چطور از آدم انتظار می رود که موجود خوشحالی بشود که در تنهایی هاش آهنگ بزند و فستیوال راک فلان را در استامبول را بفهمد؟ چطور؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/windowsun.wordpress.com/1744/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/windowsun.wordpress.com/1744/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/windowsun.wordpress.com/1744/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/windowsun.wordpress.com/1744/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/windowsun.wordpress.com/1744/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/windowsun.wordpress.com/1744/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/windowsun.wordpress.com/1744/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/windowsun.wordpress.com/1744/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/windowsun.wordpress.com/1744/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/windowsun.wordpress.com/1744/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/windowsun.wordpress.com/1744/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/windowsun.wordpress.com/1744/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/windowsun.wordpress.com/1744/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/windowsun.wordpress.com/1744/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=windowsun.wordpress.com&amp;blog=12208665&amp;post=1744&amp;subd=windowsun&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://windowsun.wordpress.com/2011/07/15/15-july-2011-0055/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<georss:point>0.000000 0.000000</georss:point>
		<geo:lat>0.000000</geo:lat>
		<geo:long>0.000000</geo:long>
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/9c20d1cc807a4ceeed02a419dc6c4122?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">windowsun</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
